روزبهان البقلي الشيرازي ( شطاح فارس )

49

رسالة القدس و رسالة غلطات السالكين ( فارسى )

هيبتش فانى كند ، و به وجه كريمش باقى كند . و به قدر ارادتش انوار اسرار صفات به دو مىنمايد ، تا رنگ صفات گيرد ، و قوت ادراك اجلال ذات بيابد . پس به حيرتش رساند ، تا ولهش پديد آيد . پس معرفتش دست گيرد و به سرّ قدم برد ، تا مشاهدهء قديم ببيند . و آنجا ازلى صفت شود . پس بقاى بقاش بنمايد ، تا ابدى گوهر شود . به مركب معرفت و به جناح حكمت در سراپردهء الوهيت جولان كند ، تا جلال توحيد در او رسد ، و اصطلام حق خويش از او بخواهد ، تا نيست هستش كند ، و هست نيستش كند . و حقيقت انبساط او را دست گيرد ، تا بىرسم به حق گستاخ شود ، تا از نارسيدگى و ناتمامى در انبساط نباشد « 1 » . پس عزّت اتحاد او را از او بستاند ، تا بىخود به حق باقى شود . و از خود « 2 » فانى شود ، و به همهء احوال از فنا بيرون آيد . و از حق ، حق باشد ، و با حق ، حق باشد ، و بىحق ، حق باشد . چون با خود آيد ، به عالم التباس درآيد . و عروس وحدت با سلب عشق به لباس كمال جلال به ديدهء بىديده‌اش درآيد . تا به هر چه درنگرد بىشىء شىء را بيند . و همه حق بيند . گهش به لباس حسن بيند ، گهش در صفات آدم بيند . گهش بىخود چون خود بيند . گهش عيان بيند در بيان ، گهش بيان بيند در عيان ، گهش بىعيان و بيان بيند . در مجهوليش مجهول بيند ، و از معروفيش معروف بيند . گه به كسوت ملامتش ببيند ، و گه در ولايت « 3 » خيالش بيند ، گهش بىخيال محال بيند . گهش سازنده بيند ، گهش رمنده بيند . گهش حيله « 4 » بيند ، و آن خدعت باشد .

--> ( 1 ) - ج : باشد ( 2 ) - الف : از خوف خويش ( 3 ) - ج : آلات ( 4 ) - الف : جمله د : خدعت